قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

143

تاريخ نگارستان ( فارسى )

سلطان روا ندارد كه من حانث شوم قاضى گويد هرچند به آن دولتمند از روى خيرخواهى نصيحت نمودم و او را از بدى فرجام ترساندم فائده نداد ناچار به خدمت سلطان آمدم سلطان چون مرا ديد گفت هان قاضى چه كردى گفتم حسب الامر امتثال خواهد نمود و خاموش بايستادم سلطان دانست كه من سخن مخفى دارم مرا پيش تخت خواست حقيقت را خواست آنچه گذشته بود بعرض رسانيدم ديدم كه رنگ سلطان برافروخته گفت او سوگند خورده كه اديب را كار نفرمايد ما خود سوگند نخورده‌ايم فى الحال تمغاج حاجب را گفت ما طغراكشى را باديب داديم او را ببر و تشريف بپوشان و در دار الانشا بنشان نظم : زمانه دير شد كاين پيشه دارد * كز اين بستاند و آن را سپارد و اين اول سستى بود كه به حال خواجه راه يافت ديگر خواجه بنابر ارادهء ازلى و بمقتضاى حديث جلى اذا اراد الله تنفيذ قضاؤه و قدره سلب عن ذو العقول عقولهم حتى تنفذ فيه قضاؤه و قدره بيت : قضا چون ز گردون فروهشت پر * همه زيركان كور گشتند و كر [ 268 - تركان خواتون و سعايتش با خواجه . ] 268 حكمت چون دولت رو به كسى كند آرزوها خدمت عقل او كنند و چون رو گردان شود عقلش خدمت آرزوها كند باوجود آنكه از مؤيد الملك امر صحيحى كه منشاء استخفاف تمام بود سرزد باز او را بموجب اولادنا اكبادنا نواخته راتق و فاتق مرو گردانيد و آندولتمند خردمند از قباحت سابق اصلا شرمنده نگشته با شحنهء آنجا كه از خواص غلامان سلطان بود درشتى كرد و او را آزار بليغ نمود شحنه آن ماجرا را بسلطان رسانيد سلطان از آن ناهنجارى متأثر شد و كسى پيش خواجه فرستاده پيغام داد كه مگر خواجه در اين سلطنت با من شريكست كه بلاد مرا برابر من به اولاد خود قسمت مىكند بعد از اين‌چنين نكند و الا بفرمايم كه دستار از سرش بردارند خواجه از آن در تاب شده جوابداد كه در ازل اين دستار را با آن تاج درهم بسته‌اند خاتون اين سخن را آب و رنگ تمام داده بسلطان عرض نمود سلطان سخت رنجيده فى الحال بعزلش فرمان داد نظم : گر سخن راست بود جمله در * تلخ بود تلخ كه الحق مر و منصب او را بنيابت تركان خاتون بتاج الملك ابو الغنايم قمى رجوع فرمود و خواجه را هم در آن ايام در شب دوازدهم رمضان سنه 485 خمس و ثمانين و اربعمأة ابو طاهر ايوانى كه از فدائيان حسن صباح بود در نهاوند كاردى بر شكم زد و اين قطعه را خواجه در آنوقت بملازمت سلطان فرستاد قطعه : سى سال باقبال تو اى شاه جوان‌بخت * گر دستم از صفحهء ايام ستردم منشور نكونامى و طغراى سعادت * پيش ملك العرش بتوقيع تو بردم